هنر شکوه سپه زاد در شعر، تصویرگری است ....

 

در سال 1374 مجموعه شعری از خانم شکوه سپه زاد با عنوان ازدحام رنگ و شور و عاطفه » منتشر شد که خود عنوان کتاب، گویای دورنمایه حسّی و عاطفی شعرهاست . « تکرار شدم در آیه های گل سرخ » عنوان مجموعه جدید این شاعر است . انگیزه این نوشتار، انتشار این مجموعه تازه است .

در این روزگار بحرانی که شعر جوان از شدت دلهره و تعلیق ، از شور تهی شده است ، شعر سپه زاد، شعر شود و سر مستی شاعرانه است ، بینشی رازورانه، شعر او را

لحظه هایی از شور و سرمستی سرشار می کند. جاذبه شعر سپه زاد، اما در بینش جامعه گرای اوست :

عصیان به ضد سکوت و سکون و وادادگی، و خواست تّطور و نوشدگی[1] . این دورنمایه است که به شعر او معنایی عمیق و غیر احساساتی می بخشد. سپه زاد در شکل های رباعی، غزل و مثنوی چیره دست است و سورئالیزم را در فرم های مثنوی ، غزل و رباعی آزموده است و تلاشی به گسترش شعر در سمت و سوی اوزان آزاد نیمایی دارد. همچنین شعر سپید ( بی وزن و قافیه ) را هم آزموده است .

اما مقایسه میان آثار موزون او با شعرهای سپیدش ـ با همه طنینی که به کلمات داده است ، نشان می دهد که سپه زاد در شکل های کهن آزموده تر است .

به بیانی روشن تر، این شکل ها به جریان سیال ذهن او انسجام می دهد، او ذهن خود را به روی کلمات تداعی شونده باز می گذارد، پیش اندیشی و پیش سازی نمی کند . رابطه یا پیوند کلمات در بیان سورئال او ، در رابطه ای دور و غریب است :

به طور ناخودآگاه رابطه نزديكتر حقیقی کلمات را می گسلد و رابطه نزديكتر مجازی و فرا واقعی برقرار می سازد. به این شیوه است که شعر «اتفاق می اُفتد» اما نه تا به آن حد که کار شاعر مانند « موج نو » یی ها ( به اصطلاح آقای ( شفیعی کدکنی) به « دوزبازی » بکشد.سیلان کلمات در شعر سپه زاد درونی و عمقي است . هر شعر دارای یک تم یا دورنمایه است که در چند شعرکوتاه می گسترد و به شکل های گونه گون بیان می شود . دورنمایه شعر محور حرکت واژه های کلیدی است . سپه زاد همه سبک ها و حالت های رباعی را آزموده است و در غزل سرایی نوآوری هایی کرده است . دورنمایه اندیشگی رباعی های او گاه رنگ فلسفی می گیرد و خیام وار می شود . این رباعی ها آن شور و بی تابی شعرهای رازورانه شاعر را ندارد که تصویرهای بی نهایت ذهنی در آینه های

رو به رو ، جهانی بی نهایت فراروی ما می گسترند. شعر رازورانه سپه زاد ـ که شعر شور و سیلان حس و عاطفه است با فلسفه خیام همخوان نیست، هر چند واژه ها و لحن کلی شعر ، مثلاً یادآور این رباعی خیام باشد که :

من بی می ناب ، زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن، نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دِگر بگیر و من نتوانم

اندیشه خوشباشی و فراغت از تصور مرگ، دورنمایه این شعر خیام است ، خیام شاعری اشراقی نیست که عشق را غایت هستی بداند و معنای زندگی را در عشق حقیقتی ازلی ـ ابدی بیابد، از این رو است که رباعی های خیام وار سپه زاد را صرفاً از لحاظ همانندهایی در کاربرد کلمات، می توان متأثر از خیام دانست ، حرف و سخن او چیز دیگری است :

من بی غم عشق روز و شب نتوانم

یک لحظه بدون تاب و تب نتوانم

می گردم و در عالم خویشم با عشق

عمر گذرای بی سبب نتوانم

اگر شاعر از « بازی زمانه » سخن می گوید و به این اندیشه خیامی اشاره می کند که :

ویرانگی ما و سرآغازی اوست ،شاید می خواهد از تضادی سخن بگوید که در ذات زندگی هست این که از متن مرگ، زندگی دیگری سر بر می کند، و اگر از مرگ سخن می گوید، دریغی در گفتار اوست:

این رسم زمانه است یا بازی اوست

رسوایی دل ز فرطِ غمازی اوست

از ابر بهانه سر زده سیل فنا

ویرانگی ما و سرآغازی اوست

گفتیم شعر سپه زاد شعر رازورانه یا میستیک است ، هر چند «عرفان » او بیشتر زمینی و این جهانی است تا این که الهی و آسمانی باشد. دورنمایه اصلی شعر او عشق است ، و سر مستی و ناهشیاری شاعرانه. غریزه در شعر او رنگ عاطفه ای عمیق می گیرد. شعرش سیلانی عاطفی دارد، و شاعر می کوشد تا با تمام نیروی تخیل خویش، کمال هستی را بیان کند. شعر او فراافکنی شور و جذبه ایست که در لحظه پرواز شعری، همه وجود او را در می نوردد. در لحظه سرایش ، هیچ عنصری خودآگاهانه ای در شعر او فعال نیست ، اما او شاعری است ، به معنای واقعي شعر، آگاه ؛ که اندیشه شاعرانه اش از صافی عاطفه گذشته و رنگ عاطفی گرفته است و شعور یا انتلکت ، ملکه ذهنی و ذاتی شعر او شده است ، از این جهت ، اندیشه در شعر او رنگ حسی و عاطفی به خود گرفته است . عنصر اصلی در شعر سپه زاد ، تصویرهای ذهنی و مجرد اوست . این تصویرها در یکدیگر بازتاب پیدا می کنند و بر روی هم بیانگر عاطفه ای عمیق می شوند. نکته مهم دیگر، وجه اجتماعی شعر سپه زاد است .

عشق در شعر او معنایی انسانی و آرمانی دارد، صرفاً عشقی مبهم و رازورانه به ذاتی ناشناخته نیست. او به آرمان ِ والای عشق و یگانگی انسان اعتقاد دارد . و برآن است که تکاپو و حرکت ، اصل اصیل زندگی است و نادانی و بی تفاوتی و سکون و انفعال ، آفتی است که زندگی ما را از درون می پوساند.

ای دل، تو و این سنگ صبوری تا کی ؟

غوغای درون و تاب دوری تا کی؟

صد جرعه از این شراب غفلت خوردی

برگیر چراغ عقل، کوری تا کی؟

سپه زاد شاعری است که در زندگی معنایی و غایتی می جوید و « عمر گذرای بی سبب » و بی انگیزه را یاوه و بیهوده می داند. هر چند شعر شورمندانه او بُعد اجتماعی ـ سیاسی روشنی دارد، اما شعرش رنگ شعار نمی گیرد . این رباعی گرچه بیان تمثیلی دارد ، اما دورنمایه اجتماعی ـ سیاسی آن مشخص است :

سر بر در و دیوار جنون باید زد

در عصر شفق به خاک و خون باید زد

ما پرده دَرِ شبیم و تا درک سحر

پیمانه ز اشگِ لاله گون باید زد

این شعر یادآور سنت شعری عارفانه ایست که شهادت را غایت آمال عاشق عارف می داند:

سیصد گُل سرخ و یک گُل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی

گرما ز سر بریده می ترسیدیم

در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

همین دورنمایه در شعر سپه زاد، به زبانی امروزین بیان شده است :

سرخیم از تبار عشق آمده ایم

توفان زده از غبار عشق آمده ایم

حجیم دمیده از نفس های شفق

چون داغ ز لاله زار عشق آمده ایم

تأکید بر وجه انسانی و آرمانی این شعرها از آن جهت است که شعر اگر از معنایی عمیق بهره ور نباشد. شور و بی تابی شاعرانه به بیانی احساساتی می انجامد. شعرهای پر شور سپه زاد بازتاب احساس صادقانه شاعری است که در زمانه ای پُر تب و تاب زندگی می کند و خود را در قبال انسان زمانه اش متعهد می داند. و این تعهد را به زبانی برانگیزاننده ، زبان شعر ، بیان می کند:

ما هیبت یک خزان بی برگ و بریم

پرواز بلند عشق و بی بال و پریم

خاکستر اوجِ لحظه حادثه ایم

از قلب شب آمدیم و روح سحریم

و این حدیث نفس که :

ما در شب ظلمتیم و تاب آوردیم

با یاد تو عشق ماهتاب آوردیم

اندوه و ملال ره به جایی نبرند

در سایه عشق ، آفتاب آوردیم

گفتیم که بیان رازورانه شعر سپه زاد، به معنای گرایش او به مُجّرد عرفان نیست که در شعر « ذِن » گرای امروز به تجریدی سرد و بی جان می انجامد. شعر سپه زاد یک بعد تجربی نیز دارد. او در شعرش از تجربه های تلخ و دردناک زندگی درونیش سخن می گوید، از تلخناکی ها و رنج ها و آرزوها و امیدهایش .

صد بار مرا زمانه در هم کوبید

هر پاره استخوانم از غم پوسید

تنها تو شدی بهانه بودن من

عشق تو بهاری شد و در من رویید

این « تو » بهانه بودن شاعر است ، دامن پر مهر و نوازشی است ، حریم امن و امان شاعر است :

از خواب گران به عشق تو برخیزم

بر دامن پُر نوازشت آویزم

چندی ست که دل هوای جانان دارد

جانانه تویی، ز غیر می پرهیزم

هنر شکوه سپه زاد در شعر، تصویرگری است . او در آفرینش تصویرهای ذهنی شعرش، پیش سازی نمی کند، و این وجه فارق عمده شعر او از نظم کهن سرایان است . تصویرهای ناگهانی شعر او در بستر کلامی موزون ، با تداعی آزاد ذهن شکل می گیرند، گاهی واژه هایی که هم از لحاظ معنا و هم از جهت شکل، از هم دور و مهجورند، در ترکیب با هم تصویرهایی بدیع پدید می آورند. شاعر برای جا انداختن این ترکیب های مجرد ، معادل های ترکیبی متناسبی در شعر می آورد تا تعادل معنايي برقرار کند. کلمات محوری واژه هایی که در بیشتر شعرهای سپه زاد در ترکیب با کلمات دیگر تکرار می شوند ـ خطّ و ربطِ میان شعرهای او هستند، به طوری که می توان چند رباعی را از لحاظ درونمایه و شکل ، بسط یک اندیشه دانست . کلماتی مجرد چون ادارک ، درک ، حضور ، نبض در ترکیب با کلمات دیگر ، یک سلسله تصویر ذهنی می سازند تا اندیشه ای را با رنگ عاطفی متبلور کنند:

درک سپیده ، درک سحر، درک آفتاب ، درک احساس، درک نگاه، حسّ حضور، نبض بلوغ و در واقع این تصویرهای بدیع ذهنی اند که در شعر، با هم رابطه ای در هم تنیده و اورگانیک پیدا می کنند تا اندیشه ای را به زلالی عاطفه بیان کنند:

حیثیت عشق و اوج پرواز از اوست

ادراک ظریف نغمه ساز از اوست

جاری شده در ضیافت ِ آینه ها

تمثیل زلال آب و آواز از اوست

این تصویرگرایی ( ایماژیسم) نه تصویر، محض تصویر است و آفرینش شعر ناب، که گویای اندیشه ای از صافی عاطفه گذشته است و به بیان دیگر گره خوردگی اندیشه و وخیال:

شب پرتو شعر و شور و شادابی توست

دریا سفری به عمق بي تابی توست

آن چشمه نور کز زلالش نوشند

تصویر صفای دل مهتابی توست

این شورمندی رمانتیک ، که گاه رنگ عارفانه ای به خود می گیرد:

سر سبزترین گیاه هستی شده ایم

پُر شورترین نوایِ مستی شده ایم

در سینه خود جمال او چون دیدیم

افسانه به کیش خودپرستی شده ایم

شعر سپه زاد گرم و پُر شور است و در بیان شورمندانه خود، می خواهد همه ظرفیت های کلامی را به کار گیرد. این تعبیر پُر هیاهو از عشق است :

تا پیچک عشق بر وجودم پیچید

فریاد عطش ز قعر رودم پیچید

در بستر احساس هزاران گُل سرخ

صد شعله میان تار و پودم پیچید

اما چنان که گفتیم این شورمندی، آنگاه که گویای اندیشه ای اجتماعی است . شعری آرمان گراست و همین حضور اجتماعی است که به شعر لحن و لهجه ای امروزین می دهد.

شعر شورمند سپه زاد از دلهره و بیم، تهی نیست، چرا که او شاعری هستی گراست و رازوری شعر او نیز در پرتو این حضور شاعرانه معنی پیدا می کند. این حضور یا وجود شاعرانه با التزام و تعهدی نیز مقرون است.

این تعهد آنگاه معنای ملموس پیدا می کند که به موقعیت زن در جامعه ما و تلاش او برای شکستن حصار انزوا، توجه داشته باشیم این تلاش ، هر چند از لحاظ شاعر شخصی و درونی جلوه کند. اما برآیندی اجتماعی دارد. این است معنای شِکوه های شاعر و ملال او از دوری و مهجوری و خواست او به پویایی و دگرگونی. آنچه مرا به نوشتن این مقاله برانگیخت. جاذبه های زبان و بیان شعر، و محاکات شاعر است از ستم زمانه ، و زنان در این میانه دردمندانه تر سخن می گویند . این سوگنامه دردمند را بخوانید که حرف و حدیث این روزگار با تمثیلی امروزی است .

دیدی که پرنده ها چه دلتنگ شدند

در دامِ هزار رنگ نیرنگ شدند

سر سبزترین چنار این آبادی

در داد نِدا که : جملگی سنگ شدند!

و این حدیث نفس، که از رنجی مشترک سخن می گوید: زندگی مکانیکی ملال آوری که از هر اندیشه و آرمانی تهی است :

افسوس! چه ناروا گرفتار شدیم

فرسوده به بیتوته اِنکار شدیم

در دایره های بسته فرسایش

فریاد قفس شدیم و تکرار شدیم

و این « حماسه باطل » که تضادی را با شدت بیان باز می نماید:

فّواره انفجار شد حاصل ما

توفان انگیخت عشق در ساحل ما

رعدیم کنون به منظر سوداها

تکرار نفس، حماسه باطل ما

با این همه ، شاعر آرمان گرای ما را از تنگی این قفس باکی نیست ، تا آدمی هست ، امید به فردایی هست :

از تنگی این قفس مرا باکی نیست

در منظر این بهار، خاشاکی نیست

در نبض سحر زوال شب را دیدم

جز عشق ، طنین رویش تاکی نیست

شعر سپه زاد، شعر پرواز خیال شاعرانه است و یگانگی با هستی سورئالیزم او از پیوند کهن و نوپدید می آید و بر زمینه های آشنای ذهنی حرکت می کند:

پرواز شدم به صد هزاران پر و بال

ذرّات ِ شعور در هیاهوی وصال

با فاصله های سرخ، ممزوج شدم

در جاذبه های مهر رفتم به کمال

زبان شعر خانم سپه زاد در شکل های غزل و مثنوی نیز همین زبان عاطفی ست ، زبانی که بازتاب تصویرهای ذهنی ست.

در غزل ها و رباعی هاي سپه زاد که شکل های بیانی گسترده ای هستند و امکان بسط سخن هست ، شاعر سنت غزل کلاسیک را ـ که استقلال بیت هاست ـ رها می کند و در هر شعر ، یک دورنمایه ( تم ) را در ضرب آهنگی پویا می گسترد، در واقع این ضرب آهنگ کلمات است که ناخودآگاه ذهن شاعر را فعال می کند. در غزل ها و مثنوی های سپه زاد نیز این خصلت در شعر او کاملاً بارز است که شاعر در لحظه سرایش ، آگاهانه عمل نمی کند:

کلمات شعر او در سیلان ناخودآگاه ذهن، سر ریز می شوند و فضاهای تازه می سازند. بیان سیال ذهن در غزل « حضور یک سکوت » که وزنی گسترده دارد ، از همین حالت ناخودآگاهانه حکایت می کند:

به جز این سایه گسترده بی حاصل حسرت

نمی دانم چه دارم در میان حجم دستانم

تا آنجا که از سیلان کلمات « رود » ، « جاری » و « تندر» « فریاد » و « توفان » این حالت طغیانی با بیانی اثرگذار [2] بازتاب پیدا می کند، یعنی معنا از پژواک کلام پدید می آید :

اگر چه رودم و جاری بر این پهنای پوشالی

هنوز آن تُندرِ ذهنیت فریاد توفانم

در این شورمندی و جوشش ، گاه ذهن شاعر تا دوردست های ابهامی تاریک می تازد، اما از آنجا که یک دورنمایه یا فکر کُلی ناظر به شعر است ، این پروازهای شاعرانه بُعد ذهنی شعر را می گسترد. بی آن که انسجام و وحدت بیان شعر از دست برود. غزل سپه زاد ، فراز و فرودها و پیوست و گسست های شعری هیجانی (دراماتیک) را دارد که لحظاتی پیش از پایان شعر، به لحظه اوج می رسد:

ردای آتشین عشق می پوشیم و هستی را

بسوزیم و بسوزانیم و خاکستر کنیم امشب

ظهور آفتابیم و دل دریایی جنگل

بیا تصویر فردا را درخشانتر کنیم امشب

سپه زاد در غزل و مثنوی مجموعه واژگانی را به کار می گیرد که رنگ و طنینی عاطفی دارند. شاعر در کاربرد این واژه ها ، رابطه متعارف کلمات را می گسلد تا رابطه ای جدید ایجاد کند. منطق شاعر در بازآفرینی کلام، خلق تصویرهای ذهنی ست ، شاعر در واقع با واژگان شعری اش فضاسازی می کند : به این ترکیب ها دقت کنید: ارتفاع تمنا، انحنای غرور، بهار مدور، شمیم عاطفه، هوای شعور ، فضای آینه ، آیه های سرور، شاعر برای بیان شادی و سبکباری، بلور حوصله را با شکفتن نور، شفّاف می کند و حضور عاطفه را سرشار می بیند:

بلور حوصله شفّاف تا شکفتن نور

حضور عاطفه سرشار تا دمیدن شور

میان فاصله ها نقطه های جوشانیم

در ارتفاع تمنا ، در انحنای غرور .....

همين شعر، سبک بیان سپه زاد را نشان می دهد. گفتیم که او ذهنش را به روی کلمات باز می گذارد تا به جای منطق متعارف،منطق، درونی و ذهنی ، معنایی حسی و عاطفی پدید آورد . از این لحاظ ، شاعر دست به آشنايي زدایی می زند، تا حسّی تازه پدید آورد. بیان عاطفی او ، و فضاسازیش با کلمات، بی شباهت به شعر نو کلاسیک های روس نیست که بیان فاخر کلاسیک را با تصویرهای غریب و نو آشنا دگرگون می کنند، بیان سوررئال شعر سپه زاد، ناگهانی ، و اتفاقی ست . او پیش اندیشی نمی کند تا مضمونی یا اندیشه ای را با منطق نظم بیان کرده باشد. با این همه درتجربه های شعریش چندان با کلمات ورزیده است که منطق درونی آنها را به هم پیوند بزند. پس دور از انتظارنیست که این رابطه گاهی تجریدی ودورازذهن به نظر بیاید .مثل تعبیر«حباب لحظه های بی عبور »

اما شاعر برای دستیابی به یک « منطق عاطفی » ناگزیر از این تجربه کاری ذهنی ست . ای بسا که از چندین شعر یک شاعر، یک شعر او برآیند کامل تجربه های شعریش باشد. در کتاب « ازدحام رنگ شور و عاطفه » یک مجموعه از تجربه های گونه گون شاعر را پیش رو داریم. از شعرهایی که بازتاب تلاش و تجربه شاعر در دستیابی به سبک بیانی مستقل است تا شعرهایی که نمونه های موفق این تجربه های ذهنی ست ، غزل سایه های بی خورشید ، نقطه های جوشان،من وزهره چینی عشق،صدای اشتیاق،حضور یک سکوت و نونهال بخت در بطن کویر، نمونه هایی ست ازسبک بیان مستقل شاعردرشکل غزل.

ضرب آهنگ پویای این غزل ها، زمینه حسی بیا پر شور و نابه خود شعر است ، همچنان که ضرب آهنگ پر شور غزل های مولوی ، بستر سیلان عاطفی شعر اوست .[3]

دورنمایه ( تم ) غزل های سپه زاد نیز ملال از سکوت و سکون، و خواست شور و تحرک است . در بیان این تضاد است که از غزل های او نیز، معنایی اجتماعی سر بر می کند. این حس یا معنای اجتماعی در غزل هایی که دورنمایه مشخص اجتماعی دارند بارزتر است ، هر چند این شعرها ظاهراً نه موضوعی خصوصی دارند و نه به موقعیت خاصی اشاره می کنند.شاعر در واقع حس زمانه اش را بیان می کند و از این لحاظ ، این ظرفیت را دارد که از آنها تعبیرهای گوناگون کرد.

ملال شاعر را از سکوت و سکون می توان به انزوای زن و عدم حضور فعال او در عرصه زندگی اجتماعی تعبیر کرد : همچنین می توان این معنا را تعمیم داد، و خواست ِ حرکت را در متن سکون از شعر استنباط کرد. به خصوص که سپه زاد ، شاعری ست ذاتاً خوشبین و آرمان خواه، هر چند شعرش گاه رنگ بدبینی به خود می گیرد. اما این ، یأس نیست ، دریغ است و حسرت:

عشق رفت و یأس بدآهنگ ماند

دل فسرد و نغمه ها در چنگ ماند

شهر نور از هق هق جغد کبود

بستر اندوه شد، دلتنگ ماند ....

غزل « سایه های بی خورشید» نمونه ایست گویا از شعر اجتماعی شاعر که نیازی به تفسیر ندارد، این غزل همه مختصات سبک بیان شعر سپه زاد را نشان می دهد:

ظهور حادثه ! این راه، راه رفتن نیست

بهار رابطه را باور شکفتن نیست

هزار پیچک فریاد در دلم پیچید

در این دریچه بسته مجال گشتن نیست

من و شقاوت پیگیر ِ لحظه های دریغ

به شوره زار سترون هوای رُستن نیست

حلول دردم از این سایه های بی خورشید

کزین مکدرِ جاری رهِ گذشتن نیست

مرا تلافی یک عمرِ رفته پا در گِل

ز تند باد حوادث امیدِ جستن نیست

بیا به یاوریم ، لحظه های بی فرجام!

که این حضور مکرر به جز شکستن نیست

شکل مثنوی در مجموعه « ازدحام رنگ و شور و عاطفه » تنوعی دارد.

از شعر پُر شور « بهار در بهار » که ضرب آهنگی شاد دارد و به زبانی ساده و صمیمی از شکفتگی و تری و طراوت سخن می گوید:

به دشتهای سر سبز شکوفه ها شکفتند

سبد سبد شقایق حدیث تازه گفتند

در آسمان رخشان ستاره ها دمیدند

به روی باغ پُر گل ترانه ها چکیدند .....

تا مثنوی « چیره بر مدار بُردباری » که حدیث نفس و بیان آرزوئی ست :

کاش می شد من بهاری می شدم

در هوای عشق جاری می شدم

کاش این اندیشه بالا می گرفت

در بلندای زمان جا می گرفت

کاش جانم بستر اشراق بود

ارتفاع روشن آفاق بود .....

در شعرهای « روح ایثار در نهایت عشق» و « چون دریچه رو به ادراک بهار است که زبان پاک و پیراسته سپه زاد با تصویرهایی بدیع او ، شیوه مستقل شاعر را در بیان عاطفی بازتاب می دهد.

شعر شکوه سپه زاد در قالب مثنوی، از هر لحاظ ، به تعادلی مطلوب می رسد تصویرها (Images) کمتر ذهنی و تجریدی است . ذهن شاعرانه او آنقدر دور نمی رود که تصویرها در هم تنیده و پیچیده شوند.

چنان که گفتیم ، سپه زاد در تصویرسازی شیوه و شگردی خاص دارد. به جای ساختن تک تصویرها ، مجموعه ای از تصویرهای مرکب ذهنی ـ عینی خلق می کند که در پیوند با هم ، حسی شاعرانه را بیان می کند . پیوند واژگان در شعر او، « ناگهانی » و « اتفاقی » است . در جریان سیال ذهن ، شعر به هنگام سرایش اتفاق می افتد و اغلب دو واژه دور از هم ـ که ظاهراً رابطه منطقی و مفهومی ندارند ـ یک معنای جدید ابداعی را پدید می آورند. این مکانیزم ذهنی در شعر او گاهی شعر را به تجرید می كشاند، اما مثنوی های سپه زاد، شعرهایی شفاف است ، قالب « بسته » مثنوی ( مصرع های کوتاه مثنوی و قافیه های مستقل هر بیت که آن بیت را از بیت های قبلی و بعدی جدا می کند) به جریان سیال ذهن مجال دور رفتن نمی دهد. در حالی که اوزان گسترنده غزل با قافیه های مشترک شان ،؛ بستری است گسترده برای جریان سیال ذهن.

در مثنوی ها، شاعر برای ابداع تصویرهای ذهنی ـ عینی ، کمتر ساخت منطقی کلام را به هم می ریزد. ساخت نحوی کلام او ، کمابیش همان ساختار کلامی مثنوی است ، با این تفاوت که در مثنوی های شعر سپه زاد، گرایشی به زبان گفتار ، احساس می شود . البته این موضوع ، ربطی به بدعت های کلامی شاعر ندارد، بدعت هایی که سبک کلی شعر او را می سازد:

ای تجلّی به خطّه باور

شور شیرین خلسه ساغر

شطّّ ِ خورشید در تلافی دید

در طلوعت سپیده جامه درید

در مثنوی های « روح ایثار در نهایت عشق » و « چون دریچه رو به ادراک بهار» شعر سپه زاد هم از لحاظ ابداع صور خیال ( ایماژها ) و هم از لحاظ ساختار کلامی، به تعادلی رسیده است تا تبلور عینی واقعیت های شاعرانه باشد.

به فرازهایی از شعر « روح ایثار در نهایت عشق » توجه کنید. این مثنوی لحنی ستایش آمیز دارد، ستایشی که با شور و شیفتگی بیان شده :

خوشه شعر ترد بارانم

ذهن سیال چشمه سارانم

از کَِفَت دانه دانه مروارید

بر حریرِ ترانه ام بارید

شعر بیانی استعاری دارد ، اما این استعاره ها مبهم و پیچیده نیست تصویرهای مجرد « ذهن سیال چشمه ساران » ، « خلسه ساغر » ، « عطر اشراق »،« جام شعور » در ترکیب با بیان تصویری، بیان روشن احساس های شاعرانه شعر را شفاف می کند.

عطرِ اشراق در روایتِ عشق

روح ایثار در نهایتِ عشق

برکه فصل های رنگارنگ

خلسه عارفانه ای در چنگ

این بیان نابه خود، لحظه هایی به شعر شهودی عارفانه می ماند، مثنوی « چون دریچه ، رو به ادراک بهار» که لحنی پرشور و حماسی دارد:

ای چکاد آرزوهای بزرگ

سرزمین نامداران سترگ

از تو پژواکی ست تا دریای نور

بازتاب جلوه هایی از شعور

این بیان حماسی، لحظه هایی رو به تجرید بیانی می رود ، بی ان که دچار ابهام یا پیچیدگی شود ، چرا که بیان همچنان وجه وَصفی ـ تصویری دارد:

انعطافی تا بلندای زمان

طیف نوری در حریر کهکشان

در تو جاری باد باورهای ناب

شور هشیاری و درک آفتاب

در مجموع می توان گفت که مثنوی های مجموعه « ازدحام رنگ و شور و عاطفه » از موفق ترین شعرهای این دفترند ، شعرهایی که زبان و بیانی امروزی و حالت شهودی دارند. اگر رباعی ها و غزل های خانم سپه زاد ، وصف حال یا بیان موضوعی اجتماعی است ، مثنوی ها تأملاتی است در هستی و عشق و کمال انسانی.

اما ذهنیت شاعرانه سپه زاد ، آنچه سبک او را می سازد، خاصّ خود اوست . سپه زاد با بهره وری از مجموعه تصویرهای ذهنی ـ عینی ،بياني استعاری خلق می کند که بیانگر اندیشه ـ های رازورانه است .

جاذبه جادویی شعر سپه زاد، همین اندیشه های رازورانه ( میستیک ) است . منطق کلام او ، منطقی کاملاً ذهنی است ، ابهام شعر او ، ابهامی است روشنگر ، که معنا را موکّد می کند.

شعر سپه زاد آیینه واقعیت های زمانه است ، آیینه ای بازتاب درون ، بهتر است به جای تفسیر شعر، بگذاریم تا شعر ، خود سخن بگوید:

لحظه فریاد بي تابی رسید

حادثه ای از انفجاری قد کشید

رستگاری ، ذهن موهوم سراب

سایه هايی بی حضور آفتاب

شکل ها از حس حسرت خسته اند

دل به تکرار سرابی بسته اند

موسم درکِ قناری ها گسست

عشق در ذهن تباهی ها نشست

عشق را دیدم که ویران می نمود

عقل را دیدم که وی را می ستود

و این بیت ، که به گمان من روح شعر است:

دست را برگردنم آویختم

با حضور بی کسی آمیختم

این شعر، حدیث نفس شاعر هم هست ، فراز دوم شعر بازگشت نوستال‍‍‍ژیک به گذشته ای رویایی است:

... رنگ ها در خون من جاری شدند

حکم منشوری ز هشیاری شدند

...................................................

تا زدم در بنض هر شوریدگی

خود رها گشتم ز هر بیهودگی

......................................................

پنجه های رنگ باز آتشم

صورت رنگین کمان را می کشم

می زنم رنگی بر این رنگینه ها

می فشانم آتشی بر سینه ها

( از مثنوی « از غبار غم و مهِ چراغی ساختم »)

مثنوی های « روح ایثار ....» و « چون دریچه ....» حّدی از توانایی های کلامی سپه زاد را نشان می دهد که می تواند معیار سنجش دیگر شعرهای او باشد. در این دو مثنوی ، شاعر به تعادلی در بیان دست یافته است که حاصل دقت و نظارت اوست .

1- این دورنمایه در شعر مولانا نيز بازتابی عارفانه دارد: شعری به ضد خشک اندیشی و قشریگری :

زین کهنه خدایی که تو را هست ، دلم خست هر روز مرا تازه خدای دگری هست

1- Expressive

1- اشاره ای به این معنی که « معنا بازتاب موسیقی شعر است » کتاب شعر Poetry از الیزابت درو.